اولش شیرین بود

......

من

دختری مغرور و شاد

روبه رو شدم با انبوهی از  عاشقانه ها

جلو رفتم در جاده ای که نمی دانستم چیست و مقصدش کجاست

با هر قدم ضعیف تر شدم

تا وقتی که

پل های پشت سرم ریخت

سقوط کردم از زندگی گذشته ام

ونزدیک تر شدم به کسی که نمیدانستم کیست

و ازکجا امده
رسیدم به انتهایی که هنوز نمدانم کجاست

گم کردم خودم را    خدا را

سرزنش کردن تنها سزاوارم بود

پناه اوردنم از روی بی کسی بود

درخیالم همدم تنهایی هایم شیطانی شد سخت و بی رحم

اما راه من قابل برگشت نبود

نقاب برداشت

سست شد زیر پاهایم

در همان چند روز غفلت

نابوددددد شدم

قطره قطره اشک هایم

شوری اینده را برایم نمایان می داشت

پر بودن دلم از گوشه ی چشمانم می چکید

به شماره افتادن نفس هایم به چه قیمت بود؟؟؟

نمی دانم

جیغ هایم خفه بود

دستانم لرزان

لب هایم خونین

حالا من دختری شکسته شده و غمگین

تجربه شد تلخی لحظاتم

یاد گرفتم هیچ گاه خود را نبازم


باز هم استواری را از بر میکنم و غفلتم را به صندقچه ی فراموشی ها می سپارم


...... باز من دختری سخت و پایدار.......