زور های بالای سرم زیاد وبزرگ

اما پروردگار  بلای سرم بزرگ تر

غم های خانه ی دلم  بسیار

اما خدای صاحب خانه ام بسیار تر

در استانه ی عظمت نابهنگام او

هنگامی که از منهای بی نهایت شروع کردم

و زمان مرگ مایوسم که در شکست مطلق بودم

نیم نگاهم کرد

مرده را زنده کرد

و من

دلسپردم

به اتشی که نسوزاند ابراهیم را

 به ابی که غرق نکرد موسی را

نهنگی که نخورد یونس را

مادری که سپرد کودکش را به موج های نیل

دیگری را برادرانش به قعر چاه افکندند

و از خانه ی عزیز مصر سر دراورد

و این امید مطلق است

که من بند بند دلم را گره زدم به تاروپود وجودش

رشته رشته گره هایم را اموختم

به تدبیرش اعتماد کردم

به حکمتش دل قرص کردم

و به او توکل کردم

به دور از ادم های انسان نما

تا به سمتش قدم بردارم و غرق شود در وجودش

امضا ملکه هارلی    :)