joker

سیاهی جوهر قلم جوکر

joker

سیاهی جوهر قلم جوکر

joker

جوکر:
میدونی چرا از چاقو استفاده میکنم؟
تفنگ ها خیلی سریعا
با تفنگ نمیتونی تمام اون حس طرفت رو درک کنی
اخه ادما تو لحظه های اخر نشون میدن واقعا کین
.................................................
جوکر:
ببین من هیولا نیستن
فقط
یه وضعیت بحرانی ام

آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲۷ اسفند ۹۶، ۱۵:۳۶ - ملینا ...
    اوهوم
نویسندگان

۱۶ مطلب توسط «joker ..» ثبت شده است

۲۹
اسفند
گاه گاهی که دلم میگیرد....
همه ی عالم را               روبه رو ی دل خود میبینم     
من تنها که دگر هیچ ندارم.....     تنهام.........
تنها تر از آن ام که بگم هیچ ندارم.....
شاید این راه به جایی برسد که دگر هیچ نخواهم
من دگر این ضربان را،شاید....
شاید نتوانم که بخواهم دیگر
همه در راه غریبه
همه در راه بر آن اند نگذارند تو باشی
همه جمع اند،ولی        همه هستند اما
هیچ کس فهم ندارد که بفهمد من را
#نویسنده حسین شمسایی پسر عمه ی عزیزم:)
۲۷
اسفند

                                     گرگ عاشق شده بود

                                 

                                      عاشق طعمه اش


                                     نفسی کشید وسمتش دوید


                                    نزدیکش شد


                                     بوییدش


                                    بوسیدش


                                     دندان تیز کرد


                                      و گلویش را درید


                                      و اما


                                     ذات احساس نمیشناسد



۰۳
اسفند

میترسم از چیزی که نیست

ولی شب ها تو قلبم سوسو میزنه

از وقتی اتاقم یه قفس شد

لبخندم یه ماسک

ادمای دورو برم مترسک شدن

قلبم شد میله هایی که دستامو بستن

بدنم شد جای کشیدن طعنه های ادما

خالکوبی هایی که هر روز کشیده میشن وبارها وبارها پاک میشن

از همون وقت ترسهام شد یه شبح تو کابوس خیالم

ترسم از این که دوباره گاف ندم

 از همون موقع نه بارون رو دیدم نه قدم زن هام رو  یاد می ارم

فقط دلم می خواد از این سردردام واین خونه بزنم بیرون

که هرلحظش اشک هامو یادم مییاد

از همون اول بین منو ودنیا هیچی نبود

یه رابطه ی توخالی

یه روزای پوچ


قول های بقیه رو یادم نمی یاد

ولی اخرین قولم

یادمه

به خودم قول دادم

که اعتماد نکنم

و این شد یه تررررس

تو دنیای پره گرگ


عکسمو پاره کردن خیلی ها

و من پاک کردم عکسشونو از تو دلم

بازم شد یه ترس که یادم نیاد خیلی چیزارو ازشون

باورش سخته باور کنم برمیگرده خاطراتم


حسمو کشت و من نبخشیدمش قلبمو

اینم شد یه ترس

که نکنه گناهاشو فراموش کنم


امیدمو کاشتم و فکرشو نمیکردم که جاش کاکتوس دراد

میترسم از اونایی که خواستن بد شم

و

بد شدم

از خیلی چیزای دورو برم رد شدم

چیزی که توی چشام نابود میشه هیچ وقت مثه اولش نمیشه

ترس ها که میگزرن از دورو برم

#من پوزخند میزنم بهشون

منتظرم که این بار می خوان ازم چیمو بگیرن


۰۴
بهمن

نه تو میمانی ونه اندوه

ونه هیچ یک از مردم این ابادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

وبه کوتاهی ان لحظه ی شادی که گذشت

غصه هم میگذرد

انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه مپوشان هرگز



من و سهراب  یهویی :))))))




۰۴
بهمن

تاج من برسرنیست

.

.
تاجی که

نه اشکار است ونه پنهان

و نه به نگین وجواهری  اراسته شده است

و از دیده ی انسان هایی

که تنها رخسار مرا نظاره گر اند دور است

تاجی بر سر نمیگیرم که تنها تعظیم ها شامل حالم شوند

.

.

.

من تاج بر قلب دارم

تاج من ادمیت من است

و من

ملکه ی زندگی ام



:)))



۰۴
بهمن

در زندگی گاهی باخته ام...........

گاهی گریه کرده ام..........

گاهی بخشییده ام..............

گاهی فریب خورده ام..........

گاهی افتاده ام..........

گاهی درتنهایی هایم مرده ام..........

اما نه تب هاوگریه هایم بوی عاشقی میداد

نه باخت هایم معنای شکست خوردن داشت

 نه بخشیدن هایم از روی سادگی بود

ونه فراموش شدنی بود........

نه ساز های قلبم کوک بود

و نه دلیل بارش چشمانم معلوم

.

.

.

.

باید بگویم که همه درسی بود

وحال خوشحالم که خودم

هستم

یک من واقعی

شاید ساده

اما صادق

.

.

.


و این برایم کافیست


۰۲
بهمن

هرگاه ستاره ای پرنور شد

ادمی به دنیا می اید

هرگاه ستاره ای سقوط کند

ادمی میمیرد

اری

اما ستاره ای ان دور دور هاست

که گاهی خاموش میشود

وگاه سوسو میزند

ان ستاره منم

نه زنده است

نه میمیرد

.........

امضا ملکه هارلی

۰۲
بهمن

زور های بالای سرم زیاد وبزرگ

اما پروردگار  بلای سرم بزرگ تر

غم های خانه ی دلم  بسیار

اما خدای صاحب خانه ام بسیار تر

در استانه ی عظمت نابهنگام او

هنگامی که از منهای بی نهایت شروع کردم

و زمان مرگ مایوسم که در شکست مطلق بودم

نیم نگاهم کرد

مرده را زنده کرد

و من

دلسپردم

به اتشی که نسوزاند ابراهیم را

 به ابی که غرق نکرد موسی را

نهنگی که نخورد یونس را

مادری که سپرد کودکش را به موج های نیل

دیگری را برادرانش به قعر چاه افکندند

و از خانه ی عزیز مصر سر دراورد

و این امید مطلق است

که من بند بند دلم را گره زدم به تاروپود وجودش

رشته رشته گره هایم را اموختم

به تدبیرش اعتماد کردم

به حکمتش دل قرص کردم

و به او توکل کردم

به دور از ادم های انسان نما

تا به سمتش قدم بردارم و غرق شود در وجودش

امضا ملکه هارلی    :)


۰۱
بهمن

یاد گرفتم

بگریم بی دغدغه

بخندم بی بهانه

برقصم بی ترانه

برنجم بی گلایه

ببینم کسی که نیست
بشنوم حرف هایی که گفته نمیشه
در اغوش بگیرم هوای دورم را
حرف بزنم با تنهایی هایم
دردو دل کنم با سایه ای که او هم مرا تنها گذاشت
ببینم نبودن هارا
ارام باشم جای همه ی اشوب ها
زندگی کنم مردنم را
پرواز کنم در اسمانی نیست




۰۱
بهمن

اولش شیرین بود

......

من

دختری مغرور و شاد

روبه رو شدم با انبوهی از  عاشقانه ها

جلو رفتم در جاده ای که نمی دانستم چیست و مقصدش کجاست

با هر قدم ضعیف تر شدم

تا وقتی که

پل های پشت سرم ریخت

سقوط کردم از زندگی گذشته ام

ونزدیک تر شدم به کسی که نمیدانستم کیست

و ازکجا امده
رسیدم به انتهایی که هنوز نمدانم کجاست

گم کردم خودم را    خدا را

سرزنش کردن تنها سزاوارم بود

پناه اوردنم از روی بی کسی بود

درخیالم همدم تنهایی هایم شیطانی شد سخت و بی رحم

اما راه من قابل برگشت نبود

نقاب برداشت

سست شد زیر پاهایم

در همان چند روز غفلت

نابوددددد شدم

قطره قطره اشک هایم

شوری اینده را برایم نمایان می داشت

پر بودن دلم از گوشه ی چشمانم می چکید

به شماره افتادن نفس هایم به چه قیمت بود؟؟؟

نمی دانم

جیغ هایم خفه بود

دستانم لرزان

لب هایم خونین

حالا من دختری شکسته شده و غمگین

تجربه شد تلخی لحظاتم

یاد گرفتم هیچ گاه خود را نبازم


باز هم استواری را از بر میکنم و غفلتم را به صندقچه ی فراموشی ها می سپارم


...... باز من دختری سخت و پایدار.......